مطالب این وبلاگ نظرات شخصی من است مگر صراحتا منبع آن ذکر شده باشد برای شناخت بیشتر از من به "درباره ی وبلاگ" مراجعه کنید
‏نمایش پست‌ها با برچسب با دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب با دیگران. نمایش همه پست‌ها

سه ساعت با يک سکسولوژيست



مطالب مفید حیف است که خوانده نشوند 
و باز نشر آن در هر فرصتی یک وظیفه است


  مصاحبه زیر کاری است از گروه اینترنتی کاپوچینو   و هیچ ارتباطی به من ندارد

گفتگو با دکتر افتخار به راه رفتن بر روی لبه تيغ می‌ماند، همان‌طور که ويرايش و تنظيم آن. يک سال پيش که پيشنهاد مصاحبه با دکتر افتخار در جلسه مجله مطرح شد، خيلی از اعضای تحريريه با اين مصاحبه مخالفت کردند. شايد خيلی از ما ته دلمان از کشيده شدن به حاشيه ابتذال می‌ترسيديم، شايد هم فکر می‌کرديم جامعه ما، حتی در اينترنت جنبه شنيدن چنين بحث‌هايی را ندارد. يک سال از آن موقع می‌گذرد و خيلی چيزها عوض شده، اما مهم‌تر از آن خيلی چيزها عوض نشده است و ما پس از يکی دو جلسه بحث به اين نتيجه رسيديم که انجام اين مصاحبه ضروری است. دکتر افتخار يکی از معدود افرادی‌ست که در ايران به مشکلات جنسی به شکل تخصصی می‌پردازد و در کلينيک سکسولوژی تهران وابسته به انستيتو روان‌پزشکی تهران کار می‌کند. گفتگوی ما بسيار صميمانه و در فضايی دوستانه صورت گرفت، اما ترجيح داديم به خاطر موضوع خاص مصاحبه، اين گفتگو را به شکلی متفاوت از گفتگوهای معمول کاپوچينو ويرايش کنيم. در اين مصاحبه عليرضا نيک‌نژاد، پرستو دوکوهکی، شيده بهمن‌يار، صنم دولتشاهی، حميد رضا نصيری، کيوان ارزاقی، نيما مظفری، بابک محيط، شانی شريف، سينا تابش و نگار شريف حضور داشتند.نظرات‌تان درباره‌ی اين مصاحبه و همچنين سوالات‌تان از دکتر افتخار را به اين آدرس ايميل کنيد: 

sexology@cappuccinomag.com 



*** 



کاپوچينو: اول از همه خودتان را معرفی کنيد. 

دکتر افتخار: مهرداد افتخار هستم. روان‌پزشک و عضو هئيت علمی دانشگاه علوم پزشکی ايران. محل کار اصلی‌م بيمارستان روان‌پزشکی ايران است و البته 2 روز در هفته هم در انستيتوی روان‌پزشکی تهران هستيم. در روان‌پزشکی در حيطه‌های اختلالات جنسی و اعتياد بيشتر از بقيه حيطه‌ها کار کردم و تجربه دارم. 



کاپوچينو: درس‌ش را با اين گرايش خوانديد؟ 

دکتر: در ايران دقيقا چنين گرايشی به شکل فوق‌تخصص وجود ندارد. در واقع در کل دنيا هم چند سالی‌ست که فوق‌تخصص اختلالات جنسی راه افتاده است. در حال حاضر در ايران اگر کسی بخواهد بعد از روان‌پزشکی عمومی ادامه تحصيل بدهد تنها می‌تواند در رشته اطفال ادامه تحصيل بدهد. منتها يکی از همکاران‌مان در زمينه اختلالات جنسی در خارج از کشور يک‌سری تجربيات داشته است. من هم به اين رشته علاقه‌مند شدم و به همراه همکاران‌مان شروع به کار کردن در اين زمينه کرديم. 



کاپوچينو: خوب پس به طور آکادميک شما درسی در اين زمينه نخوانده‌ايد؟ 

دکتر: نه به طور آکادميک هيچ‌کس در ايران نيست که همچين تحصيلاتی داشته باشد. 



کاپوچينو: پس تحصيلاتتان را گفتيد تا چه مقطعی ادامه داده‌ايد؟ 

دکتر: روان‌بزشک هستم. تخصص پزشکی. 






کاپوچينو: خوب، بهتر است به عنوان مقدمه کمی در باره سکسولوژی در ايران صحبت کنيد. 

تحقیر چادری ها


حجاب در ایران شده داستان چاه کنی که افتاد ته چاه
 وحالا صد تا عاقل هم نمی توانند نجاتش دهند



علی میرمیرائی نویسنده و خبرنگار از اصغر فرهادی در مصاحبه‌ای پرسید :

تحقيقي در ژاپن انجام شده به اين شكل كه يك دوربين را در اتوبوسي قرار دادند و مسافرها آمدند سوار شدند. هر كس كه سوار ميشد نفر ميآمد كنار او مينشست و صندليها بعدي دقيقاً دوتا دوتا تكميل ميشد و ميرفت بعدي... عين دومينو. در ايران هم اين كار را كردند حاصلش حيرتآور بود. اولين شخص صندلي اول مينشست. دومي صندلي آخر يعني با حداكثر فاصله نسبت به مسافر قبلي، و تا وقتي كه حتي يك صندلي خالي بود، هيچ صندلياي دونفره نشد. خيلي نكته مهم و قابل تاملي است. اين تفاوت از كجا ميآيد و چرا؟

جواب را من در نوشته‌ی این دختر خانم که ایشان نیز نوشته‌ی دختر دیگری را آورده نهفته می‌دانم
 
حجاب امروزه بشدت اثرات نامطلوب خود را در جامعه‌ی ایران پدیدار کرده و تفکر غلط پشت آن بشدت در روابط بین انسانها لطمه وارد کرده است 


 مطالب زیر تماما از وبلاگ  زهرا   نقل شده است 

×××××××××××××××××××××××××××

چرا اکثرا چادریها رو تحقیر می کنند؟!


* اینهایی که دارم این پاپین کپی می کنم بخشهایی از وبلاگ خانومی به نام خرس قهوه ای هست که من امروز وبلاگش رو خوندم و خیلی خوشم اومد. اون درددل کرده که چرا ماها اکثرا چادریها رو تحقیر می کنیم؟! من به شخصه چه به چادری و چه غیر چادری احترام میگذارم و معتقدم که نباید از روی ظاهر آدما قضاوت کرد. اونقدر متنش صادقانه و رک و راست بود که دلم نیومد همه اشو نذارم. حالا خرس قهوه ای چی نوشته:
«همین می شه که آدم خسته می شه. همین می شه که آدم دل زده می شه. آدم دلش می خواد بره یه جایی که مردمش از روی ظاهر قضاوت نکنن. دلش می خواد همه ی زندگیش و بریزه گوشه یه چمدون و بزنه به چاک! بره اونجایی که معیارشون برای سلام های گرمشون یا خم شدن تا نوک شصت پاشون٬ مارک لوازم ارایش خانومه یا مدت ریش مرده نباشه! حالم بهم می خوره از همه نگاه هایی که با تحقیر به آدم دوخته می شن. نگاه هایی که از بالان! من دلم گرفته…من دلم از سردی همه این مردم گرفته. بذار بگم. چه فرقی می کنه اگه چار نفر به خاطر این که واقعیت خرس قهوه ای یه دختر چادریه دیگه اینجارو نخونن؟! به همون جهنمی که این روزا همه رو حواله می کنم همونجا!